X
تبلیغات
تنهام
اشکی که بی دلیل بیاید اشک دلتنگی نیست اشک بی کسی است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 20:52  توسط حسین | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392ساعت 19:58  توسط حسین | 

نیا باران..!

زمین جای قشنگی نیست..!

من از اهل زمینم..!

خوب میدانم که گل در عقد زنبور است..!

ولی از یک طرف پروانه را هم دوست میدارد..!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1392ساعت 19:59  توسط حسین | 

دلــتـــنـــگــی پـــــیـــچـــیــده نــــیـــســـت . . . !


یـــــک دل . . . !


یـــــک آســـمــــان

... یـــــک بــــغـــض و

ارزو هــــای تــــــرک خـــــورده

بـــــه هــــمــــیــــن ســادگــــی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1392ساعت 14:13  توسط حسین | 

ﻫــﻮﺍ ﮔــﺮﻓﺘــﻪ ﺑــﻮﺩ ﻭ ﺑــﺎﺭﺍﻥ ﻣــﯽ ﺑــﺎﺭﯾــﺪ،

ﮐــﻮﺩﮐــﯽ ﺭﻭ ﺑــﻪ ﺁﺳﻤــﺎﻥ ﮐــﺮﺩ ﻭ ﺁﻫﺴــﺘﻪ ﮔﻔــﺖ :

ﺧــﺪﺍ ﮔــﺮﯾــﻪ ﻧــﮑــﻦ،ﺩﺭﺳــﺖ ﻣﯿــﺸﻪ !!!..

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1392ساعت 15:7  توسط حسین | 

قرعه کشی تمام شد

تو به اسم دیگری درآمدی

تقدیر جای خود

اما لااقل اسم مرا هم در کیسه ات می انداختی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 16:32  توسط حسین | 
کاش یکی پیدا میشد که
وقتی میدید گلوت ابر داره و چشمات بارون ،
 به جای اینکه بپرسه “چته ؟
 چی شده ؟” ؛
 بغلت کنه و بگه “گریه کن” ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 16:5  توسط حسین | 
عادت نَکرده ام هَنــــوز
خیال می کنَــــم
روزی باز می گردی
آرام از پشت سر می آیی،
مَـــرا کــه به انتهای خیابان خیره شُــده ام
دوباره به نامِ کوچک صِــدا می زنی
و عُمـــر تنهــــــایی ام به پایان می رســد.....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 14:29  توسط حسین | 
بهار و این همه دلتنگی ؟؟
نه
شاید فرشته ای فصل ها را اشتباهی ورق زده است.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 14:16  توسط حسین | 
یک لحظـه گـوش کـن خـــداوند ؛

جـدی میگــم . . .

نه شکوه است نه گلایه

در این دنــیا . .

حــالِ خــیلی هـا اصـلا خـوب نیـست !

... یـک دسـتی بـه زندگیـشان بکـش

لــــــــــــــــــــــــ ــــطــفا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 13:52  توسط حسین | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 13:35  توسط حسین | 
تویی که زمانی میترسیدی یه آشنا ببینتت !
یه زمانی میاد میبینی
نصــــف شهرو زیر پات میزاری
با عشقت قدم میزنی و
تو دلت میگی ...

گور بابای حرف مردم ! هرکی دید دید !
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 13:30  توسط حسین | 

مــــادرم

من هرگــــــــــز بهشت را زیر پایــــــــت ندیدم ..

زیــــــــــر پای تــــــــو

آرزوهـــــــــایی بود که از آن گذشــــــــتی، به خاطــــــــر من ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 13:28  توسط حسین | 

به چشم های خودم شاید.....

به تو که شک نمیکردم...........

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 0:27  توسط حسین | 

چه

شوری میزند دلم

وقتی در جشم دیگران انقدر

شیرین میشوی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 23:37  توسط حسین | 

خواستم..

چشمـــهایش را از پشــت بگیرم....

دیدم طاقت اسم هایی که میگوید رانــــدارم....!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1391ساعت 18:56  توسط حسین | 

دوس دارم اخر یه روز ببرمت یه جای شلوغ ,♥

خیلی شلوغ ,♥

وایستم اون وسط نگات کنم!♥

بگم اینارو میبینی؟♥

بگی آره!♥

بگم تو هیاهوی همه این آدما ,♥

بازم من چشمام فقط دنبال تو میگرده ,♥

دلم برای تو تنگ میشه... ♥

صداهاشونو می شنوی؟♥

بگی آره!♥

بگم تو اوج همین صداها دلم دنبال صدای تو میگرده...♥♥♥

بگم حالا چشماتو ببند ,♥

بگو چه حسی داری!♥

بگی انگار گم شدم بین یه عالمه غریبه ,♥♥♥

بگم اگه نباشی گم میشم بین یه دنیا غریبه .....♥♥♥

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 12:0  توسط حسین | 

لعنت به تو ای “دل”


که همیشه جائی جا می مانی

که تو را نمی خواهند…!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 11:57  توسط حسین | 
در جواب کسی که میگه دلـــم برات تنگ شده...

نــباید بگی مــــنم همـــینطور...!!

بــــاید بـــــگی کجایی؟

اومــــــدم...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 11:4  توسط حسین | 

این روزها...بیشتر از قبل حال همه را می پرسم

سنگ صبور غم هایشان میشوم...

اشک های ماسیده روی گونه هایشان را پاک میکنم

اما....

یک نفر پیدا نمی شود که دست زیر چانه ام بگذارد

و سرم را بالا بیاورد و بگوید:

حالا تو برایم بگو...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1391ساعت 13:21  توسط حسین | 

دوست داشتن دل می خواهد نه دلیل…

اما بعد از تو من از همه دلیل می خواهم……….

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1391ساعت 13:5  توسط حسین | 

باران مرا یاد چتر می اندازد

چتر مرا یاد قرارمان....

قرارمان که یادت هست !!!؟


اینکه آغوشت را چتر کنی


تا چشمهایم بیش ازین خیس نشوند.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1391ساعت 13:4  توسط حسین | 

بـا عشــق باریدم امـا چـه حیف که با چتـر آمـدی...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1391ساعت 13:1  توسط حسین | 

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی ..

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1391ساعت 12:57  توسط حسین | 

گفتی بازی برد و باخت دارد …

ولی زبانم بند آمد بگویم که من بازی نکردم ؛ من با تو زندگی کردم !!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1391ساعت 12:53  توسط حسین | 


کم سرمایه ای نیست ؛

داشتن آدمهایی که حالت رابپرسند !

ولی ...

از آن بهتر داشتن آدمهاییست ،

که وقتی حالت را میپرسند ؛

بتوانی بگویی :

خوب نیستم...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1391ساعت 12:50  توسط حسین | 

وقتی یه آدم میگه

هیچکس منو دوست نداره ،


منظورش از هیچکس

یک نفر بیشتر نیست . . .


همون یه نفری که واسه اون همـــه کسه !

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1391ساعت 12:48  توسط حسین | 

یه دختر و پسر که روزی همدیگر را با تمام وجود دوست داشتن، بعد از پایان

ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدند و آروم کنار هم نشستن ...

دخترمیخواست چیزی را به پسر بگه ، ولی روش نمیشد ..! پسر هم کاغذی را

آماده کرده بود که چیزی را که نمیتوانست به دختر بگوید در آن نوشته شده بود ...

پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه ، کاغذ را به دختر داد.. دختر هم از این

فرصت استفاده کرد و حرفش را به پسر گفت که شاید پس ا

ز پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اون را نبینه .. دختر قبل از این که

نامه ی پسر را بخواند ، به اون گفت : دیگه از اون خسته شده ، دیگه مثل گذشته

عشقش را نسبت به اون از دست داده و الان پسر پیدا شده که بهتر از اونه ..! پسر

در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود ، با ناراحتی از

ماشین پیاده شد............ در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مــُـرد ..

دختر که با تمام وجود در حال گریه بود ، یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود!

وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود:

" اگــه یــه روز تــرکــم کـنــی میــمیــرم "

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1391ساعت 12:42  توسط حسین | 

روزهاى بارونى رو خیلى دوست دارم...


معلوم نمیشه منتظر تاکسى هستى یا آواره خیابونها

بخار توى هوا مال سرماس یا دود سیگار

خیسى روى گونَت مال اَشکاته یا دونه هاى بارون...!!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1391ساعت 12:38  توسط حسین | 

قطاری سوی "خـــــــــدا" میرفت،

همه مردم سوار شدند....

به بهشت که رسیدن

همه پیاده شدن...

و فراموش کردن

که مقصد "خـــــــــــدا"بود

نه بهشت...!!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1391ساعت 12:7  توسط حسین |